با من از مهر سخن بگوئید
هيچ وقت فكرشو نمي كردم كه موندن پشت ترافيك انقدر برام هيجان انگيز باشه! خب كي مي تونه تصور كنه كه يه اتوبان بسته بشه چون آقا و خانمه غاز با حدود 10 تا جوجشون هوس كردن كه از وسطش رد بشن!!! يه عالمه ماشين در كمال آرامش بدون بوق و داد و فرياد ايستادن تا غازا رد بشن و برن ... و من محو تماشاي اين صحنه بودم! مي دوني تو اين 9 ماه گذشته هر بار كه از اين دست صحنه ها مي بينم به خودم مي گم، پسر چرا زود تر نيومدي اينجا؟! بلاخره اينجا هم هوا بهاري شد و الان ديگه ميشه با تي شرت اومد بيرون! اينم اولين عكس بهاريه من و آرمان كوچولو كه كلي تلاش كرديم همزمان بپريم بالا و عكس بگيريم، آخرشم نشد كه نشد! همه چي مثل چهارشنبه سوري هاي تو ايران بود!!!فقط با اين تفاوت كه به جاي اون صداهاي وحشتناك صداي خنده ي بچه ها تو گوشم بود! با اين تفاوت كه چندتا مامور آتش نشاني تا آخر مراسم با لبخند اونجا بودن كه مبادا اين چند گله آتيش خطري برامون ايجاد كنه!!! با اين تفاوت كه همه اومده بودن كه زردي رو بدن و سرخي بگيرن حتي اونايي كه فارسي بلد نبودن و با اون لهجه ي بانمكشون تكرارش مي كردن و مي پريدن!!! با اين تفاوت كه آخرش همه شاد بودن و به هم شاد باش مي گفتن! خلاصه كه همش يكمي تفاوت داشت... 

| Design By : Night Melody |


